X
تبلیغات
خاطرات شهرسازی























خاطرات شهرسازی

خاطرات دانشجویان شهرسازی86دانشکده هنر دانشگاه ارومیه

سلام بر همه

یک سالی میشه که چیزی تو وبلاگ ننوشتم! یک سالی که در آن خوشی‌های زیادی دیدم و سختی‌های زیادی هم کشیدم! ولی خوشی‌ها در حافظه انسان بیشتر و بهتر می‌مانند. نمیتونم بگم سال فوق العاده ای بود! ولی بهرحال سختی‌هاش تجربه شد و خوشی‌هاش موندگار! 1-2 روز پیش به سرم زد بیام و چیزی بنویسم، چیز خاصی تو ذهنم نبود، همین متن هم فی البداهه به ذهنم خطور کرده! نمیدونم چرا گاهی انگشت‌هام رو‌ی کی‌بورد راحت حرکت می‌کنن و کلمات رو می‌سازن ولی بعضی وقت‌های دیگه دریغ از یک خط!


پ.ن: (رمز واسه این نیست که کس دیگه ای نخونه! میخام این حس القا بشه که متن مخصوص خود بچه‌های کلاسه و نه افراد دیگه)(رمز 5 رقم اول شماره دانشجوییه! البته دوره لیسانس!!)


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 2:58 توسط سید حجت موسوی|

سلام بچه ها

دیدم بهمن یه حرکتی زده یه پست گذاشته خوشحال شدم گفتم بعد مدت ها یه چیزی بذارم

من هنوز تا حد امکان با بچه ها ارتباط دارم

خانوم قاسمی و عمرانی و فلسفی به خاطر کنکور و تحلیلی تشریحی و اینا تماس تلفنی داشتیم

خانوم شکورزاده واسه امتحان شهرداری ها اومده بود تهران دیدمش

محمد رو هم همون امتحان شهرداری ها دیدم

سید احمد تقریبا ماهی یکبار میاد تهران وقتی هم میاد من و احمد و حمید و حامد و مجتبی حسن زاده یه دور همی میذاریم

نیما بعضی وقتا یه زنگی میزنیم البته یک بار هم سمت ما کار داشت ناهار منزل در خدمتش بودیم

هومانم که یکبار تهران دیدمش

حجتم که تقریبا یک ماه پیش تهران بود با احمد و مجتبی و حمید و حامد باز یه ملاقاتی داشتیم یه دوری زدیم

حسین که دمه دسته عروسیش که رفتیم بعد اونم چندباری دیدمش

بهمنم که دانشکاه هر روز میبینمش

خانوم خلیل الهی رو دو سه بار رفتم دانشگاهشون دیدمش

خانوم کرباسی رو که شنیدیم ازدواج کرده و تبریک میگم بهش رو یکبار اوایل مهر رفتم دانشگاهشون دیدمش

بقیه بچه ها رو دیگه والا تماس نداشتم

دی ماه هم یه هفته پیش حجت و خانوم شکورزاده تبریز بودم البته :)

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 0:58 توسط احسان امینی|

سلام ....

امشب خوابم نمیبرد گفتم بریم یه یادی از دوستای قدیم بکنیم، از فیسبوک که خوشم نمیاد یادم بود احسان و حجت یه وبلاگ ساخته بودن، اسمش یادم رفته بود، تو گوگول دکتر مصیب زاده را سرچ کردم، اولین پیچ آدرس اینجا بود ....

یه دور همشو خوندم، جالب بود و یه خدا قوت به نویسنده هاش.... مخصوصا محمد شمسایی عزیز

ولی یه گله ای داشتم که باعث شد به خاطرش برای اولین بار و شایدم آخرین بار تو وبلاگی چیزی بنویسم...

آدم زیاد اجتماعی ای نیستم، با احسان که دیشب حرف می زدم، گفتم از بچه ها ازش بپرسم، اونم گفت خبری به اون صورت نیست؛ دیدم آدم اجتماعیش هم داره میناله!

زندگی سخت شده، بعضیا متأهل شدن، فاصله ها زیاد شده، وقت هر روز داره ارزشمندتر میشه،

ولی....

دلیلی نداره که وقتی به احسان میگم چرا وبلاگ رو ولش کردی، بگه بچه ها دیگه سر نمیزنن

گرچه میدونم زمانی که شما سر میزدید خبری از من نبود، ولی حالا کجایین؟

لطفا کسی نظری نزاره، این طوری میشه فکر کرد یه دو نفری هنوز میان سر میزنن لااقل

(بیشتر وقتا خود فریبی شیرین تر از حقیقته)

ایشالا همتون موفق باشین


برچسب‌ها: برچسب بدون چسب
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 2:43 توسط بهمن احمدی|

ما دیروز(دوشنبه) دانشگاه بودیم با بهمن که امیر فتحی زنگ زد گفت احسان،دکتر مصیب زاده زنگ زده گفته ما واسه یه همایشی اومدیم تهران-فرهنگستان هنر-پاشید بیاید

من و حامد و بهمن و امیر فتحی

مصیب زاده و عباس زاده و عقلمند و دژپسند اومده بودن

جااااااااااااااااااااااتوووووووووووووووووووون خاااااالی ی ی ی ی ی ی ی

دکتر دبیر همایش بود...یه نطق کرد در حد بنز با همون سبک و لحن خودش ;-)

از همه باحال تر عقلمند بود :-)

چند دیقه نشستیم بعد پاشدیم بریم اومدیم طبقه همکف عقلمند رو دیدیم دستش پر بود

میگیم استاد همایشه ها

میگه ولش کن بابا حوصلشو ندارم...رفتم خرید...ببینید کفش خریدم :-)

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 22:4 توسط احسان امینی|

و من هنوز به آن روزها فکر می کنم!

آن روزها!

نوشته های فارسی زبانان معاصر پر است از این عبارت؛ «آن روزها»

آن روزها که هنوز اینقدر لازم نبود روشنفکر باشد آدم، ادایش را هم لازم نبود در بیاوریم حتی!!!

همان هایی که بودند بس بود!

یا شاید همان قدری که بودیم!

می توانست آدمی فکرش را خاموش کند، کرکره های عقل را پایین بکشد و روی در و دیوارش بنویسد: به علت سفر تا اطلاع ثانوی تعطیل است!

و برود و برود و برود .... برود به شب هایی پر از لانگ اکسپوژر !

به جاهایی که کمتر کسی رفته بود و ما رفتیم!

به خرابه های باستانی وهم انگیز درشب!

یک نفر اگر دلش خواست!

اگر خواست از همه جدا شود و وقتی برگشت دنیا دور سرش بچرخد و اگر زمین خورد نتواند بلند شود و فقط تو بدانی چرا!!!!


و من هنوز به آن روزها فکر می کنم

و من هنوز به آن شب ها فکر می کنم

به شکوه علفزار !

چرا آن روزها اینقدر دور به نظر می رسند احمد؟

چرا شبیه رویا شده اند حمید؟

نکند خوابیم محمد؟

ببینم این خاصیت آن روزهاست احسان؟

یا شاید هم خاصیت «این روزها»؟؟


پانوشت: متن از خودم نیست، خیلی وقت پیش از ف.ب برداشتم! یادم نیست کدوم پیج! فقط اسم ها رو عوض کردم

بای نوشت: من دیگه نیستم، نت ندارم، دوستانی که سر میزنید و نمیزنید، یا حق! ادامه داستان انشالا تو دنیای واقعی!

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 23:20 توسط سید حجت موسوی|

به سلامتی خودم.... که هر روز به وبلاگ سر میزنم، با اینکه میدونم اتفاقی توش نمیوفته!

به سلامتی احسان.... که دانشگاه تهران قبول شد و شد سال پایینی بهمن!

به سلامتی حامد... بخاطر تربیت مدرسی شدنش

به سلامتی امین... بخاطر اینکه به آرمان های امام راحل احترام گذاشت و رفت دانشگاه امام خمینی قزوین

به سلامتی خانم شکرانی... بخاطر تبریزی شدنش!

به سلامتی خانم میرفرج الهی... که تو شهر خودش قبول شد و دیگه نمیتونه از بدی خوابگاه و غذا و راه و .... حرف بزنه!

به سلامتی خانم کرباسی... که هرکاریش کنی بازم بیخ ریش دکتر مصیب زاده ست!

به سلامتی خانم موسوی... که به 1ی از آرزوهاش رسید و مشهد قبول شد! (بعدنوشت)

به سلامتی حاج محمد... که با 1 شب نگهبانی ثواب 70 سال عبادت ما رو میبره!

به سلامتی سید احمد... که فقط داره آزمون استخدامی شرکت میکنه

به سلامتی حسین... که این پنج شنبه عروسیشه!(23 شهریور)

به سلامتی هومان... که هنوز پایان نامه شو تحویل نداده!

به سلامتی همه اونایی که سر میزنن و اثری از خودشون به جا نمیذارن

به سلامتی همه اونایی که سر نمیزنن ولی  اثر همیشگیشونو تو دل ما گذاشتن

به سلامتی همه.... این یکی دیگه دلیل نمیخواد!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 0:11 توسط سید حجت موسوی|

این عکس بچگیه یکی از بچه هاست که به مراسم فارغ التحصیلی نرسید

میتونید حدس بزنید کیه؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 19:47 توسط احسان امینی|

با عرض سلام و دورود خدمت شما بینندگان عزیز و ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان در ماه مبارک رمضان و تسلیت شب های عزیز قدر و تبریک افتخار آفرینی ورزشکاران المپیکی ایران در عرصه های دشمن کور کن جهانی!


بچه ها غیر از من و حجت و محمودی آذر و خانوم کرباسی که هر از چند گاهی به این وبلاگ سر میزنیم کس دیگه ای هم سر میزنه؟

آخه من آمار بازدیدای وبلاگ رو نگاه میکنم میبینم بعضی وقتا در روز به40هم میرسه!!!

اگه میاید یه اثری از خودتون به جا بگذارید که بقیه هم تشویق بشن بیان...یه نظری مطلب جدیدی چیزی


با تشکر

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 16:19 توسط احسان امینی|

خب خانم اصلانی هم که رفتن! البته قاطی قشر متاهل جامعه! 

درسته که ایشون هم مثل بقیه خیال دادن شیرینی و سور و ... رو ندارن! ولی وظیفه ماست که تبریک بگیم!

من به نوبه خودم تبریک میگم و واسشون آرزوی خوشبختی میکنم

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 14:2 توسط سید حجت موسوی|

امیدوارم اگه خدا بخواد بالاخره این کنکور به خوبی و خوشی دست از سر همه ی ما برداره

الهی آمین

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 18:18 توسط احسان امینی|

صدای باد تو بیابون....
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 16:13 توسط سید حجت موسوی|

سلام بر همه

احسان امینی 5

حامد حسنی 44

مهسا شکرانی51

امین محمودی آذر 98

زهرا کرباسی 192

به همه دوستان تبریک میگم، از طرف خودم البته، امیدوارم همه تون از مهر تو دانشگاه باشید


راستی خودم هم (سید حجت موسوی) 330

بقیه هم اگر خودشون مایل باشن اعلام کنن!

نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 13:41 توسط سید حجت موسوی|

سلام احسانم

و سلام الباقی!

امروز تو ف.ب خانم عمرانی یادی از وبلاگ کرد، گفتم بیام و سربزنم و شاید یه چیزی نوشتم

الان که اومدم حس میکنم خیلی چیزا واسه نوشتن هست، ولی به قول شاندل: «حرفهايی است برای گفتن، كه اگر گوشی نبود نمیگوييم»، پس باید اکتفا کنم به «حرفهایی برای گفتن، که حتی اگر گوشی هم نبود میگوییم»!

یادش بخیر...

(رمز مطلب: 5 رقم اول شماره دانشجویی تون)


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 20:54 توسط سید حجت موسوی|

سلام

احسانم

الان ساعت 00:48 امروز جمعه26اسفند90

یه بنده خدایی که خدا خیرش بده باعث شد بعد مدت ها بیام وبلاگ

حالم گرفته شد

بغضم گرفت

چندتا پست هارو خوندم اصن یه جوری شدم

یادش بخیر

حیف تموم شد

بهترین کلاس تاریخ دانشکده بودیم

الان هرکی رفته پی زندگیش

یکی زن گرفته یکی شوهر کرده یکی پادگانه یکی سر کار یکی ارشد یکی پشت ارشد

راستی یه ناشناسی که میدونم کیه نظر داده بود به مرز خودکشی رسیده!!!! نکنید بابا از این کارا

بعد چند ماه اومدم وبلاگ سه تا نظر تایید نشده دیدم خیلی حال کردم

خوشم اومد هنوز یاد وبلاگ هستین

دمتون گرم

یه جمله فلسفی بگم:

بیشتر از اونا دم آیکونای مطلبای وبلاگ که هنوز یا میخندن یا گریه میکنن یا ناراحتن یا چشمک میزنن...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 0:57 توسط احسان امینی|

همین طوری! فقط محض خالی نبودن عریضه!
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 19:42 توسط سید حجت موسوی|

یادش بخیر
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 1:39 توسط احسان امینی|

سلام الان که دارم مینویسم در مغازه ی اقای میلاد محمودی هستم .

هیچ کس دانشگاه نیست فقط منم با احسان دو الاف بیکار همیشگی حتی حجت هم اینجا نیست

خلاصه همه رفتن کسی دورو برم نیست چنین بی کس شدن در باورم(خاطرم) نیست...........

عمو فرج تنها نشسته تو آفتاب بوفش خالیه خالیه ..... نوش داره بازوهاشو چک میکنه تو آینه

ولی نکته جالب اینکه الان مسعود کریمی با پروپوزال اومده دانشگاه!!!!!!

میلاد الان داره به ۸۸ی ها نرم افزار یاد میده... الان احسان دستشو کرد تو دماغش من زدم رو دستش

الان برا من یه اس ام اس اومد. احسان خمیازه می کشد پوتین برای سربازان جدید سقف سایت نم کشیده  غذا حاضر است راهرو پر از عنکبوت است دو نفر اینجا اسکلت شدن امروز چهارشنبه ۱۱ خرداد نود ساعت ۱۲:۲۰ ظهر می باشد و دیگر هیچ چ چ چ چ.............

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 12:23 توسط محمد شمسایی|

ما فارغ التحصیل شدیم

ولی

پرچم این وبلاگ همچنان بالاست

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 20:32 توسط احسان امینی|

بچه ها تو فیس بوک یه گروه ساختم به همین اسم شهرسازی۸۶

میتونید اونجا هم بیاید داخل گروه...بعضی بچه ها هستیم...دور هم...

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 22:49 توسط احسان امینی|

 

بدرقه ی زمستان اشاره ایست بر زدودن تلخی ها،کدورت ها و کاستی ها

استقبال از بهار شراره ایست از شعله های زندگانی،عطوفت ها و دوستی ها

رویش زمین رمز حیات است و بینش ضمیر،راه نجات

بهار بستر مهر است و دفتر معرفت،قصه ی هستی است؛حکایت  وابستگی ها

این نوشتار بهانه ایست بر بیان این اندیشه ها،پیوند دلبستگی ها،فراموشی خستگی ها

 

بهاران با تمام رمز و راز و زیبایی هایش بر شما مبارک

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 22:32 توسط احسان امینی|


آخرين مطالب
» بعد از 1 سال و 1 روز!
» سلام. خوبید؟
» به یاد ایام
» همایش راجبه ارومیه در تهران
» آن روزها
» به سلامتی...
» عکس جامونده
» عنوان ندارد...لطفا در این کادر چیزی ننویسید
» دنیای متاهلی!
» مرحله دوم کنکور...24تیر91
Design By : Pars Skin